کلید رو میذاره توی دستم
خیره میشم به چشمهاش تا ببینم باید با این کلید چه کنم...
با آرامش نگاهم میکنه و میره .
یک نگاه میکنم به کلید طلایی رنگی که عدد47 روش نوشته شده . برمیگردم سمت پله های هزارتویی که آخرش به آسمون ختم میشه .
وقتی دارم پله هارو به سختی بالا میام همون لحظه احساس میکنم یک سیاهی داره دنبالم میاد
ترس همه جونمو میگیره و من دربه در دنبال برادرم میگرم تا بتونم باوجودش ترس و از خودم دور کنم
حین فرار کردن میرسم به یک در و ناخودآگاه کلید و ار جیبم درمیارم و در و باز میکنم
برادر عزیزتر از جانم پشت اون در بود و من ازخواب پریدم ...
برچسب:
نویسنده: مریم رضایی